تبليغاتX
پرنیان خیال

ourlady67

مریم

ourlady67

http://ourlady67.blogfa.com

پرنیان خیال

پرنیان خیال

پرنیان خیال

زفکر نقش و نگارش به کار گاه سخن

هزار رنگ برآورده پرنیان خیال


بدون شرح!!!

پرنیان خیال

 
 
پرنیان خیال   
       
   
  
 
فهرست اصلی
صفحه اصلی
آرشیو مطالب
لینکستان
تماس با ما
 


آرشیو مطالب
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
 


موضوع مرتبط با :

 

خداوندا قدرتی به من بده تا ان چه را که نمی توانم تغییر دهم بپذیرم

و شهامتی عطا کن تا ان چه را که می توانم تغییر دهم تغییر بدهم...

مریم سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388  نظر بدهید!

موضوع مرتبط با :

کسی که دوبار از روی یک سنگ بلغزد، شایسته است که هر دو پایش بشکند !!!

مریم چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  نظر بدهید!

فردا...
موضوع مرتبط با :

دیروز 
     ما زندگی را 
        به بازی گرفتیم 
            امروز او
                 ما را...
                     فردا؟

مریم یکشنبه سی ام فروردین 1388  نظر بدهید!

موضوع مرتبط با :

 

نمی دانم چرا حساب سو تفاهمات بیشتر از تفاهم می شود

نمی دانم چرا حساب قهر ها بیشتر از اشتی هاست

نمی دانم چرا به هر طرف که میری اخر به چرا می رسی...

 

 

مریم جمعه چهاردهم فروردین 1388  نظر بدهید!

قربانی
موضوع مرتبط با :

 

امشب بر آستان جلال تو
آشفته ام ز وسوسه الهام
جانم از این تلاش به تنگ آمد
ای شعر ، ای الهه خون آشام
دیریست کان سروده خدایی را
در گوش من به مهر نمی خوانی
دانم که باز تشنه خون هستی
اما ، بس است این همه قربانی
خوش غافلی که از سر خود خواهی
با بندهات به قهر چها کردی
چون مهر خویش در دلش افکندی
او را ز هر چه داشت جدا کردی
دردا که تا به روی تو خندیدم
در رنج من نشستی و کوشیدی
اشکم چو رنگ خون شقایق شد
آن را به جام کردی و نوشیدی
چون نام خود بپای تو افکندم
افکندیم به دامن دام ننگ
آه ، ای الهه کیست که می کوبد
آینه امید مرا بر سنگ ؟
در عطر بوسه های گناه آلود
رویای آتشین ترا دیدم
همراه با نوای غمی شیرین
در معبد سکوت تو رقصیدم
اما، دریغ و درد که جز حسرت
هرگز نبوده باده به جام من
افسوس ، ای امید خزان دیده
کو تاج پر شکوفه نام من ؟
از من جز این دو دیده اشک آلود
آخر بگو...چه مانده که بستانی ؟
ای شعر ، ای الهه خون آشام
دیگر بس است ، اینهمه قربانی

*فروغ فرخ زاد*
  

مریم پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  نظر بدهید!

معلق
موضوع مرتبط با :

 

وقتی صدای نغمه عشق در گوش تو نباشد

وقتی عشق زمزمه زندگی تو نیست

آن گاه  معلقی در این دنیا ...

وقتی عشق نیست گذشت نیست

وقتی...

و از ماست که بر ماست...

 

مریم دوشنبه دوازدهم اسفند 1387  نظر بدهید!

موضوع مرتبط با :

 

من در این تنهایی بی پایان در این تاریکی مطلق ٬ حتی کور سویی نمی یابم ٬ تا شاید خود ٬ اشک هایم را ببینم و با دست های سرد و از گور بر خاسته ام از گونه هایم بزدایم ... ... چه قدر این سرما کشنده است ... و انگار خورشید برای همیشه از آسمان من غروب کرده است ... و زندگی در گور خفته است ... ... چه پایانی ...؟ چه پایانی ...؟ چه پایانی ...؟

 

زندگی مسخره ای است زندگی با انسان هایی از جنس جهل با انسان هایی که فرسنگ ها دورند

 از آدمیت...

مریم پنجشنبه هشتم اسفند 1387  نظر بدهید!

موضوع مرتبط با :

 

مریم یکشنبه چهارم اسفند 1387  نظر بدهید!

رها...
موضوع مرتبط با :

 

مي خواهم به بند كشم تمام تعلقات را

مي خواهم رها كنم تمام آن چه كه مرا

جدا از رهايي مي كند

مي خواهم جدا شوم از جدايي ها

مي خوام فراموش كنم هر آن چه كه مدت ها است فراموش كرده ام

مي خواهم فراموش كنم ...

مدت هاست كه به فراموش كردن عادت كرده ام ولي ...

مدت هاست كه فريادهايم بي صدا شده است...

مي خواهم رها شوم از تو مي خواهم رها شوم از خود

مي خواهم ...

 

مریم شنبه پنجم بهمن 1387  نظر بدهید!

گوشه ذهن..
موضوع مرتبط با :

 

مریم چهارشنبه دوم بهمن 1387  نظر بدهید!

خلوت...
موضوع مرتبط با :

مریم سه شنبه بیست و چهارم دی 1387  نظر بدهید!

امید...
موضوع مرتبط با :

 

به چشم بی نیاز پر امیدان زندگی زیباست...

 

 

مریم شنبه بیست و یکم دی 1387  نظر بدهید!

خزان...
موضوع مرتبط با :

مریم جمعه بیستم دی 1387  نظر بدهید!

...
موضوع مرتبط با :

 

آدمی بودن

               حسرتا

                          مشکلی است در مرز ناممکن نمی بینی؟...

                 

 

مریم چهارشنبه هجدهم دی 1387  نظر بدهید!

محکوم
موضوع مرتبط با :

 

به كدامين جرم بايد محكوم شد که ...

به كدامين جرم بايد محكوم شد كه بايد زيست...

به كدامين جرم بايد بايد ٬ بايد زندگي كرد...

به كدامين جرم ...

 

مریم چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387  نظر بدهید!

دوست داشتن...
موضوع مرتبط با :

 

چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند،

 نه اراده‌ی دوست نداشتن، نه لیاقت دوست داشته شدن

 و نه متانت دوست داشته نشدن، با این حال مدام شعر

 عاشقانه می‌خوانند...

 

مریم جمعه بیست و دوم آذر 1387  نظر بدهید!

پوچ
موضوع مرتبط با :

دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود
می رمیدی می رهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
ناشکیبا مرا در پی خویش
میکشیدی میکشیدی
آخرین بار آخرین بار
آخرین لحظه تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را
باز خواندی باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گر چه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو
فروغ فرخزاد

فروغ

مریم چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387  نظر بدهید!

خلقت زن...
موضوع مرتبط با :

 

وقتی که خداوند ، جهان را و خورشید و ماه و ستارگان را و تپه ها و

  کوه ها و جنگل ها و بالاخره مرد را افرید  ، به خلقت زن پرداخت .

  او گردی ماه  ، پیچ و تاب خزندگان ، پیچش پیچک ها  ، لرزش و

  ارتعاش علف ها  ، سستی نی ها  ، نازکی و لطافت گل ها  ، سبکی

  برگ ها ، تندی نگاه  آهوان  ، روشنی اشعه خورشید  ، اشک ابرهای

  تیره  ، ناپایداری باد ، جبن خرگوش ، غرور طاووس  ، نرمی کرک

  سختی الماس ، شیرینی عسل ،درندگی ببر ، گرمای آتش ،سردی برف

  پرگویی زاغ وصدای کبوتر را یک جا ترکیب کرد و از ان زن را

  آفرید و او را به مرد داد.

  روزگار مرد سرشار از خوشبختی شد  ، زیرا که اکنون او کسی را

  داشت که لذت هایش را با او تقسیم کند .

  با اینهمه پس از مدتی روی به درگاه خداوند آورد و گفت:

  خداوندا ! این موجود را که به من عطا کردی  ، زندگی مرا تیره

  کرده است. دایما وراجی می کند  ، تحمل مرا به آخر رسانیده است ،

  هرگز مرا تنها نمی گذارد  ، توجه دایمی می خواهد  ، بی جهت فریاد

  می کشد و همیشه تنبل است.

  من آمده ام او را پس بدهم  ،

  من با او نمی توانم زندگی کنم.

  خداوند او را پس گرفت ، اما هشت روز بعدمرد به درگاه خداوند آمد

  و گفت: خداوندا! از وقتی که زن رفته است زندگی من پوچ ومن

   خالی از زندگی ام . من بیاد می آورم که چگونه او با من می رقصید

  و می خندید و زندگی ام را پر از لذت می کرد  ، به خاطر می اورم

  که او چگونه بر من می آویخت  ،وقتی خورشید غروب می کرد و

  تاریکی اطراف را فرا می گرفت  ، چقدر زندگی من راحت و

   شیرین بود.

  خداوند زن را به او پس داد.

  اما یک ماه  بعد دوباره مرد به خداوند روی آورد و گفت:

  خدای من! من قادر به درک اونیستم  ، ولی این را می دانم که بیشتر

  از آنکه سبب خوشبختی من باشد ، اسباب رنج و آزار من است .

  خداوند پاسخ داد:

  براه خود رو و آنچه نیک است انجام بده .

  مرد اعتراض کنان گفت:

  اما من نمی تونم با او زندگی کنم

  و حداوند گفت:

  و نه می توانی بدون آن زندگی کنی!

 

  افسانه قدیمی سانسکریت

مریم سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387  نظر بدهید!

چرا؟
موضوع مرتبط با :

با خودش مي گفت چرا؟

هيچ وقت به چگونه فكر نمي كرد؟ چرا؟

نمي دونست چرا؟همه ي ذهنش پر شده بود از چرا؟

پر بود از صدا پر از … نه…

انگار اين صداها در وصف نمي گنجيد …

خسته بود …نه…شايد هم كلافه بود… چرا ؟

شايد از خودش …شايد هم از … نه…

كلافه بود از موجودات دور و برش …

نه …

از بودن خسته شده بود به نبودن فكر مي كرد…

چرا؟

نه مسخرس بايد راه سومي هم باشه…

هم باشي و هم نباشي…

چرا؟

نفس بكش … فرياد بزن … با نبودن بودن رو احساس كن…

هميشه همين جوري بود…

 

مریم دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387  نظر بدهید!

قله
موضوع مرتبط با :

 

صعود هر چقدر سخت ادامه بده شاید قله در یک قدمی باشد.

مریم دوشنبه سیزدهم آبان 1387  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی 
(سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388)
(چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388)
فردا... (یکشنبه سی ام فروردین 1388)
(جمعه چهاردهم فروردین 1388)
قربانی (پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387)
معلق (دوشنبه دوازدهم اسفند 1387)
(پنجشنبه هشتم اسفند 1387)
(یکشنبه چهارم اسفند 1387)
رها... (شنبه پنجم بهمن 1387)
گوشه ذهن.. (چهارشنبه دوم بهمن 1387)
 
امکانات
خوش آمديد ميهمان
آمار بازديد:
 
بازديد کلي :
نویسندگان :

 

لینک دوستان
فال روزانه
تبادل اطلاعات
کتاب ها و افکار دکتر شریعتی
هکر جوان
رحیم پور ازغدی
شادی جون
اشعار فاطمی
فردا شکل امروز نیست
 

تبلیغات متنی
 

 
 
 

 

All Right Reserved By ParsTheme.Com

Template By ParsTheme &
Design by Amirhoseyn rahbari

PHPNUKE.IR